سلام دوستای عزیزم...
امیدوارم که همتون خوب باشین و منو هم ببخشین که نمیتونم بهتون سر بزنم...
الان ساعت ١ بعدازظهر و من هنوز دانشگاهم...ساعت ۶ هم مسافرم....
مثله همیشه ساکم را هنوز نبستم...
خیلی هم خوشحالم...تا جایی که میشد کلاسهای ۵شنبه و کاراموزیهامو جابجا کردم تا بتونم برم سفر...سمینار دندانبزشکی رشت....!!!!
حالا اینکه من چرا دارم میرم خدا عالمه....
هفته بیش هم سمینار قزوین بود نشد برم....هفته بعد هم همدان...احتمالا اون را هم میرم....
من که میگم خیلی خوشحالم....
یه سمینار بزشکی هم هفته دیگه خرم اباده...قرار بود من به جای یکی از دوستام برم کنفرانس بدم اما از اونجایی که سفر دسته جمعی با دوستان بیشتر از سفر تنهایی رایگانه اون را بیخیال شدم...
تازه یه مراسم نامزدی هم جمعه داریم که
که نمیتونم برم...نمیدونم چرا همه اتفاقها باید باهم بیفته؟؟؟؟
خلاصه اینکه منو حلال کنین شاید رفتم و دیگه برنگشتم
به همتون خوش بگذره




اینم یه داستان کوچولو که کمتر حوصلتون سر بره.....
در زمان های دور وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها همه جا شناور بودند آن ها از بیکاری خسته و ملول شده بودند روزی همگی جمع شدند تا چارهای کنند.ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی کنیم مثلا قایم باشکهمه ازین پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد من چشم میگذارم من چشم میگذارم.از آنجایی که هیچکس دلش نمیخواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند او چشم بگذاردو به دنبالشان بگردد.او چشمانش را بست و مشغول شمردن شد.1...2...3...همه رفتند تا جایی پنهان شوند.لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد.خیانت داخل انبوهی از زباله ها رفت.اصالت در میان ابرها مخفی شد.هوس به مرکز زمین رفت. دروغ گفت زیر سنگی پنهان میشوم ولی به ته دریا رفت.طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد.و دیوانگی مشغول شمردن بود.همه پنهان شده بودند جز عشق که مردد بود و نمی دانست کجا مخفی شود(آخر مگر میشود عشق را مخفی کرد!!!)در همین حال دیوانگی به پایان شمارش میرسید97..98...وقتی دیوانگی به صد رسید عشق پریئ و پشت یک بوته رز مخفی شد.دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.و اولین کسی را که یافت تنبلی بود چون تنبلی تنبلی اش آمده بود جایی مخفی شود.و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.دروغ را در ته دریا هوس را در مرکز زمین یکی یکی همه را پیدا کرد بجز عشق.او از یافتن عشق ناامید شده بود.حسادت در گوشش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته رز است.دیوانگی شاخه چنگک مانندی را یافت و آن را با شدت و هیجان در بوته رز فرو کرد و دوباره و دوباره.تا با صدای ناله ای متوقف شد.عشق از پشت بوته ها بیرون آمد.درحالیکه صورتش را با دستانش گرفته بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون میزد.او نمیتوانست جایی را ببیند چنگک به چشمانش فرو رفته بود.او کور شده بود.دیوانگی با ناله گفت وای من چه کردم...چگونه میتونم تو را درمان کنم.عشق پاسخ داد تو نمیتوانی مرا درمان کنی.ولی اگر میخواهی کاری انجام دهی از این به بعد راهنمای من باش
و اینگونه است که از آن زمان به بعد عشق کور و
دیوانگی همواره در کنار او و راهنمای اوست
نظرات () قرار بود دیروز آب کنم اما نمیدونم چرا توی خونه نشد...
دیروز ١۴ اردیبهشت بود شاید خیلی ها ندونن چه روزیه اما این روز برای همه بر و بچه های تیزهوشان یا همون سمبادی ها روز مهمیه...بالاخره هرکس روزی که به اسمش نامگذاری شده را یادش نمیره...
خلاصه این که این درخشش استعداد خیلی جایی به کار نیومده و احتمالا نخواهد اومد اما حداقل باعث شده که سالی یه بار دوستای عهد عتیق یاد دوران نوجونی شون بیفتن و یه تبریک کوچولو حتی اس ام اسی به هم بگن....بازم شکر...!!!
البته به یاری خدا و کمک دست اجنبی ها !!!!!! همه دوستای قدیمی توی facebook و قبلا هم تو orkut ,gazzagh دور هم جمع میشن و یاد ایام قدیم میکنن.....
هیچ دورانی از زندگی را به اندازه راهنمایی و دبیرستان دست نداشتم...یه زندگی شاد بدون هیچ مسولیتی...
14 اردیبهشت روز استعدادهای درخشان به همه دوستان مستعد درخشندگی مبارک....
این شعر هم مال همون دورانه نمیدونه کی اونو ساخته اما اون موقع ها همه اونو بلد بودیم و به هر مناسبتی میخوندیمش ...حتی وقتی میخواستیم از سر صف بریم توی کلاس....دیگه اخرای شعر از بس که لالالالالا گفته بودیم تا شعرمون اهنگ دار بشه زبونمون گیر میکرد...یادش به خیر...
لااااااای لای لای لای لایلای لالالالالایلای لای لای لایلالالالا لای لای
ماااااااا فرزانننننننننگانیم در راه دانش قربانییییییییییییییییییم
ما فرزندان تیزهوش سازمانیم در دل عشق بازی برورانیم
رووووووی تختتتتتته سییییییییییییییییاه می نویسیم ای سازمان گر .
ما اگر نبودیم تو هم نننننننببببودددددی لای لالالالای لای....
نکته1: این شعر یه غلط دستوری داره اگه گفتین چیه؟؟؟
نکته2:چند روز بیش یه اهنگ گوش میکردم که اهنگ شعر ما بود...نمیدونم اون از ما تقلید کرده یا برعکس.....
نکته3:ببخشین کیبوردای دانشگاه pندارن مجبور شدم ب بزنم...
نکته4:بچه های الان هیچ کدوم این شعر را بلد نیستن بخونن اما به جاش همه اهنگای ساسی مانکن و علیشمس و .... را چشم بسته میخونن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نظرات ()
کم کم دارم شبیه داروخونه میشم......فقط من نیستم که شکایت می کنم...تو خونمون هرکس یه جوری داره غرغر میکنه....





اینم خودم
بابام میگه یا نیستی یا هستی اما خوابی....نمیگی دل ما میگیره...
مامانم که غصه خستگیهامو میخوره....
مهسا خواهرجون کوچیکه هم که تحریمم کرده همه cd اهنگهای تو ماشینم را برداشته...میگه چرا نیستی بریم بگردیم....
مریم یا همون خواهرجون متوسطه هر شب میزنگه میگه یه موقع خدای نکرده نیای یه سری به داداشت و من بزنیا....نگی من یک ماهه میخام برم خرید منتظرتما...(گیج نشید خواهر جون متوسطه همون زنداداش کوچیکه هستش....)
بهار یا خواهر جون بزرگه که همون زنداداش بزرگه باشه هم همین جور....خودش میگه فکر نکن شیرازم حواسم بهت نیست....
داداش کوچیکه و بزرگه هم که قربونشون برم با اینکه حسابی سرشون شلوغه ولی اونا هم از رسیدگی به اوضاع احوال من فارغ نیستن....مخصوصا که دارن یه نقشه های شومی هم برام میکشن.....
خداراشکر که اقای شوهر ندارم وگرنه معلوم نبود اون چکار میخواست بکنه...
خلاصه فعلا دست به دامن خدا شدم تا این 2 ماه زود بگذره....


..................................................................................
از شانس خوب یا شانس بد.... شماره موبایلم با شماره یه اقای فالگیر مشابهه...من 913 هستم و اون 931....میتونم بگم از همون روز اول که این آقا شروع به کار کرد من تبدیل شدم به منشی خصوصی ایشون....هرکس اشتباه زنگ میزنه به من 3 حالت براش اتفاق می افته...
1 یا اینکه حال و حوصله ندارم و میگم اشتباه گرفتین.....
2 یا در حالت عادیم و به صبر . بردباری مردم را راهنمایی میکنم...
3 یا اینکه حالم خیلی خوبه و سرخوشم ویا همراه دوستام هستم که اون وقت خودم میشم فالگیر و یه فال حسابی که ÷ول و شوهر و خوشبختی داره برای طرف میگیرم....
حالا حدسش با شما که درصد کدوم گزینه بیشتره.....
اما در این رابطه چندتا نکته هست که گفتنش خالی از لطف نیست...
#این حاج اقا برای من به خاطر رفع شرمندگی فال میگیره به صورت رایگان....
خوب ادم هوس میکنه فال بگیره حتی اگه مثل من اعتقاد نداشته باشه...

جالب اینه که حاج اقا به من گفته باید اسم شش هشتم اعضای خانوادت عوض بشه چون اسمشون با سرنوشتشون همخوانی نداره....و اگه عوض نکنن

#حاج اقا قصد دارن شماره منو بخرن به هر قیمتی که من بیشنهاد بدم

اما من فروشنده نیستم اخه گوشی من یه جورایی با هویتم گره خورده....اصلا نمیتونم عوضش کنم....
#یه بار به مامانم غر غر میکردم که شدم منشی....مامانم هم فی الفور زنگ زد حاج اقا...حاج اقا هم لطف کردن به مامان من گفتن که برای من فال میگیرن....
#وقتی نقش منشی را بازی میکنم ...بعضی وقتها بعضیهاشون زنگ میزنن از من می÷رسن کار حاج اقا خوبه یا نه؟؟؟؟
#یه بار یکی زنگ زد و بمن گفت من دفعه ÷یش به شما زنگ زدم شماره درست حاج اقا را دادید میشه دوباره هم شمارشونو بدید؟؟؟؟
#دیروز هم یکی زنگ زد و من منشی وار شماره را دادم...2باره زنگ زد...بعد گفتن یه عالمه قربونت برم خوشکلم و نازم وعزیزم میگه من اهوازیم فال قهوه میگیرم کارمم خیلی خوبه اینم شماره حسابم...5 شنبه عصر زنگ بزن فالت را ببینم....

میبینین من چه تفریحات سالمی دارم.........
من خودم به فال و این چیزها اعتقاد ندارم اما دلیل نمیشه تاحالا ÷یش فالگیر نرفته باشم....هنوز هم موقع خوندن دست نوشته های حرفای فالگیر ها یه دل سیر میخندم....
الان اگه خونه بودم یکیشو براتون مینوشتم تا شما هم شاد بشین....
الان هم تعارف نکنید خجالت هم نکشید اگه خواستید من شماره این فالگیرها را بهتون میدم....
نظرات () برای زیستن دو قلب لازم است...
قلبی که دوست بدارد ...قلبی که دوستش بدارند.
قلبی که هدیه کند... قلبی که بپذیرد.
قلبی که بگوید...قلبی که جواب بگوید.
قلبی برای من...قلبی برای انسانی که من میخواهم تا انسان را کنار خود احساس کنم....
وای باورم نمیشه فروردین هم تموم شد... و من اینقدر مشغول بودم که نشد بیام و آپ کنم... امتحانای پایان ترم...پایان نامه...کارآموزی...داروخونه...خرابی کامپیوتر و...و ...و بعضی روزها یکسره بیرونم...صبح ٧ از خونه میرم بیرون و ٩ شب بر میگردم....واقعا میشه این ترم آخر تموم بشه و من یه نفس راحت بکشم....
شعر بالا از شعرهای شاملویه که من خیلی دوستش دارم...فک نکنید خبریه ها نه...این شعر را نوشتم به مناسبت ازدواج یه دونه دخترخالم که خیلی دوستش دارم....
میدونم که انطرفا پیداش نمیشه اما بازم میگم عاطفه جون مبارکت باشه....
الان دارم میرم کارآموزی.....دیرم شده فعلا بای سعی میکنم زود زود برگردم....
نظرات ()